به گزارش روابط عمومی ادارهکل کتابخانههای عمومی استان لرستان، سیده نسترن کریمی، مجری نشست محفل جمع خوانی یار مهربان در سال ۱۴۰۲ این بار، نه تنها قصه کتابها، بلکه قصه یکی از شهدای والامقام «جنگ دوازده روزه»، شهید «حمید سالاری» را روایت میکند؛ مردی که پیش از آنکه در میدان دفاع از کیان کشور به درجه رفیع شهادت نائل شود، یک «کتابخوانِ واقعی» و از اعضای فعال نشست «یار مهربان» بود. در دنیای پرهیاهوی امروز، گاهی نشانهها در سکوت، ما را به حقیقتی بزرگ رهنمون میشوند.


بخوانید در این روایت:
مدتی پس از عروج ملکوتیِ شهید «حمید سالاری»، از شهدای جنگ دوازده روزه، توفیقِ دیدار با خانوادهی معزز ایشان نصیبمان شد. وقتی به خانهی شهید وارد شدم، نگاهِ همسرشان، زینبخانم، برایم بسیار آشنا بود؛ حسی در درونم میگفت که او را پیش از این جایی دیدهام، اما هرچه تقلا میکردم، حافظهام یاری نمیکرد که کجا و در چه موقعیتی آن چهره را دیده بودم. بارِ سنگینِ فراق، سیمای او را ده سال پیرتر از سن واقعیاش نشان میداد و نگاههایِ معصومانه و لبریز از پرسشِ دخترکشان، گویای تمامِ غصههایِ پنهان و بیپایانِ آن خانه بود. و عکسی از شهید که گویی او را جایی دیده بودم و با لبخند به ما مینگریست.

ماه ها بعد، در حالی که مشغول پاکسازی گالری گوشیام بودم، به عکسهای خیلی دور از سال ۱۴۰۲ که اولین نشستِ گروهیِ کتابخوانیِ «یار مهربان» در کتابخانه مرکزی بود، رسیدم. همان لحظه، نفسم در سینه حبس شد. در قابِ تصویر، خانوادهای دیده میشد که حالا معنای حضورشان برایم روشن شده بود.


ذهنم مدام میانِ خاطرهها میچرخید و به یادم آمد در نشستهای گروهی کتابخوانی، خانوادهای همیشه پایِ ثابتِ محفلِ «یار مهربان» بودند؛ خانوادهای آرام و باوقار که حضورشان به جمعِ جوانانِ کتابخوان، گرما و وزنی خاص میبخشید. دقت کردم، بیشتر به چهرهی شان نگاه کردم و ناگهان، مثل برقِ خاطرهای دور، تازه فهمیدم زینب، همسرِ شهید، همان چهرهی آشنایی است که دو سال پیش، از اعضای فعالِ نشستِ جمعخوانیِ کتاب بود و آن مردِ آرام و باوقار که همیشه بخشی از کتاب را به پیشنهاد من در جمع میخواند، همان شهیدِ والامقام بوده است و من نمیدانستم. شهید حمید سالاری در کنار همسر و دخترشان، با آرامشی مثالزدنی و لبخندی که حالا برایم معنایی دیگر داشت. آنجا بود که تکههای پازل در ذهنم کامل شد.

آن لحظه، موجی از هیجان، حیرت و تأثر وجودم را فرا گرفت. نمیدانستم بخندم یا بگریم؛ چقدر این محفل برکت داشت و من از حضورِ یک قهرمان در میان کتابخوانهایمان بیخبر بودم! در آن لحظه بود که دریافتم کتابخانه، قداستی فراتر از تصور دارد؛ اینجا مکانِ امنِ بندگانِ خوبِ خداست.
باید اعتراف کنم که از لحظهی کشف این حقیقت، بغض گلویم را رها نکرد. هر بار که این روایت را مرور کردم و هر خطی که از این ماجرا نوشتم، بارها و بارها گریستم و اشک ریختم؛ نه فقط برای فراقِ این شهید عزیز، بلکه برای آن همزمانیِ شگفتانگیزی که کتابخانه، اینچنین بیصدا، پیوندِ میانِ خادمانِ دانش و شهدا را به رخم کشید. چقدر این محفل برکت داشت و من از حضورِ یک قهرمان در میان کتابخوانهایمان بیخبر بودم!


این روایت، گواهی است بر این حقیقت که خانوادههای اهل کتاب و فرهیخته، همانگونه که در مسیر دانایی پیشگاماند، در مسیر دفاع از ارزشها و کیان این سرزمین نیز نقشآفرینانی برجسته هستند.
شهید حمید سالاری با آن منشِ باوقار، به ما ثابت کرد که کتاب و جهاد، دو روی یک سکهاند و راهِ رسیدن به قلههای ایثار، از مسیرِ آگاهی و فرهنگ میگذرد.
یاد و خاطره شهید حمید سالاری و تمامی شهدای راه حق گرامی باد؛ باشد که خانوادههای ما با الگوگیری از این شهید عزیز، کتابخانه را به خانه دومِ خود و منشأ تربیتِ نسلی آگاه و غیور تبدیل کنند.

